صدا کن مرا

صدای تو خوب است

پناه...


به نامت که زیبای جهانی
عزیزترینم؛ مگر نگفتم من نه خاصم و نه خوب_ تو، خیلی فاصله دارم تا خوب_ تو باشم پس امتحانی که ازم میگیری برام خیلی سنگینه! دستام خالیه و لرزون درست مثل پاهای لرزونم.
می ترسم و گاهی دلگرمم، دلگرمم و گاهی دلهره دارم ... گفته ام و بارها میگویم که به تو اعتماد دارم؛ ولی تورا به بزرگیت قسم اعتمادم را هر روز نسنج و آزمایش نکن! روسیاهیم را می خواهی چه کار! مییییییییییییییییییییییییییییییییییییییترسم خدا!

تو را به جلالت قسم که اگه خواستی زیر پامو خالی کنی لا اقل دستمو بگیری که نیفتم، که نلرزم، که ...
بازی عجیبیست، بد عجیب! احساس می کنم روی یک سکوی شیب دار با شیب تند راه میرم و همه جا تاریکه و ترسناک، تنها دلخوشیم طناب نوریه که نامرئیه و باید درامتداد اون حرکت کنم. همین!! نمیبینمش ولی میدونم که هست. وقتی مطوئن میشم که هست زیر پام بیشتر خالی میشه تا ترسم بیشتر بشه!
دستام به جایی بند نیست. ای پناهم بی پناهم نکن!

 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1 آذر1393ساعت 20:20  توسط سمانه  | 

از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

 مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آبان1393ساعت 14:14  توسط سمانه  | 

دیگه دلم شمال نمی خواد...


 
بسمه تعالی
می نویسم چون با نوشتن آروم میشم، می نویسم چون با نوشتن خاااااااااااااااااااالی میشم...
این بارها هر بار که می نویسم با خدا و برای او می نویسم...
عزیزترینم، سلام چنرباره که هر بار از شوق برای رسیدن بار دیگرش بال و پر میزنم...
یکتای بی همتای من، میخواهم از چنر دور قبل از عید فطر بنویسم، عیدی که همه خوشحالن، همه شادن.
من_ بی خبر از همه جاهم میخواستم خوشحال باشم و چقدر دلم شمال میخواست، فقط آرزویش از دلم گذشتو شد آنکه هیچ وقت آرزوی شمال را نکرده و نمی کنم...
شمالم شد یه کابوس، یه اضطراب، یه خاموشی، یه دلهره، یه ویرانی و یک ... خدا از دلم خبر داره و بس.
گاهی عکس های جاده شمال رو میبینم دلم برای این همه زیبایی خدا پرپر میزنه و ناگاه دلم میلرزد و میریزد که دیگر آرزو نکن که دیگه نخواه...
عزیزترینم، نمیدانم این روزها، اون طور که میخواستی بزرگ تر شده ام یانه، ولی تمام تلاش خودم را کرده و می کنم. میئانم هوایم را داری، می دانم وقتی گفتی بهم اعتماد کن یعنی تا آخرش هستی. یعنی ... جونم تو از چی ناراحتی، به من بسپار و فقط به یادم باش، فقط همین...
زیباترینم، نه اینکه اعتماد نداشته باشم، نه! نه اینکه به توانایی و قدرتت ایمان نداشته باشم، نه! گاهی که می ترسم از اینکه نکند لیاقتش را نداشته باشم ونشود آن همه خوبی که می بایست...
یکتای بی همتایم، چقدر این اسمت را دوست دارم و بر دلم می نشیند.
با هم می گویم همان گونه که امام سجاد ع گفت:
اى كسى كه گره هر سختى به دست تو گشوده شود، و اى كه تندى شدائد به عنايتت مى‏شكند،ای که راه بیرون شدن از تنگی و رفتن به سوی آسایش از تو خواسته شود, دشواریها به لطف تو آسان گردد، و وسایل زندگی و اسباب حیات به رحمت تو فراهم آید، و قضا به قدرتت جریان گیرد، و همه چیز به اراده تو روان شود، تنها به خواست تو بی آنکه فرمان دهی همه چیز فرمان برد, و هر چیز محض اراده ات بی آنکه نهی کنی از کار بایستد, در تمام دشواریها تو را می خوانند، و در بلیّات و گرفتاریها به تو پناه جویند، غیر از بلایی که تو دفع کنی بلایی برطرف گردد, و گرهی نگشاید مگر تواش بگشایی, الهی، بلایی بر من فرود آمده که سختی و ثقل آن مرا در هم شکسته، و گرفتاریهایی بر من حمله ور شده که تحملش برای من دشوار است، و آن را تو از باب قدرتت بر من وارد کرده ای و به اقتدار خود متوجه من نموده ای، اله من، چیزی را که تو آورده ای کسی نبرد، و آن چه تو فرستاده ای دیگری باز نگرداند، و بسته تو را کسی نگشاید و چیزی را که تو بگشایی دیگری نبندد, و آنچه را تو دشوار نموده ای کسی آسان نکند, و آن را که تو ذلیل کرده ای یاوری نباشد، پس بر محمد و آلش درود فرست، و به رحمتت الها - در آسایش را به رویم باز کن، و به قدرتت صولت سلطان غم را در میدان حیات من بشکن، و مرا در موردی که از آن شکوه دارم به عنایت و احسانت کامیاب کن، و به درخواست من شیرینی اجابت بچشان، و از سوی خودت رحمت و گشایشی دلخواه نصیبم فرما، و برایم نجات و خلاصی سریع از گرفتاریها مقرر کن، و مرا به خاطر چيرگى غم از رعايت واجبات و به كار بستن مستحبات خود بازمدار، چرا که من به سبب آنچه به سرم آمده بی تاب و توان شده, و قلبم از تحمل آنچه در زندگیم رخ نموده لبریز از اندوه گشته، و تو به رفع گرفتاریهایم و دفع آنچه در آن در افتاده ام توانایی پس قدرتت را درباره من به کار بر گرچه از جانب تو مستحق آن نیستم. ای صاحب عرش عظیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آبان1393ساعت 19:19  توسط سمانه  | 

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

 

خدایا به داده هایت شکر

به نداده هایت شکر

به گرفته هایت شکر...

چراکه

داده هایت نعمت

نداده هایت حکمت

و گرفته هایت امتحان است

قربونت برم از امتحانات سربلند بیرونم بیار...

+ نوشته شده در  جمعه 9 آبان1393ساعت 13:24  توسط سمانه  | 

یا امام رئوف ........

دلخوشم به نسیم گاه گاه_ نگاهت یا امام رضا ...

 

 

یا ضامن آهو ضامن دل شکسته ام باش...

+ نوشته شده در  جمعه 14 شهریور1393ساعت 11:11  توسط سمانه  | 

دلم گرفففففففففففته خدا...

 

خدایا تنهام نذار توی این همه نامردی ها...
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 19:19  توسط سمانه  | 

یا حسین فاطمه ...

الحق که به ما درس وفا داد حسین (ع) / هر چیز که داشت بی‌ریا داد حسین (ع)
یعنی که تأملی کنید ای یاران ! / آن هستی خود زکف چرا داد حسین (ع) . . . ؟


+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1391ساعت 12:12  توسط سمانه  | 

و آنگاه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1391ساعت 0:0  توسط سمانه 

يا ابا صالح (عج) ...

آقا بیا بخاطر باران ظهور کن

مارا از این هوای سراسیمه دور کن
وقتی برای بدرقه عشق می روی
از کوچه های خسته ما هم عبور کن

اللهم عجل لولیک الفرج




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1391ساعت 13:13  توسط سمانه  | 

از باران مي ترسـم ...

نه از مرگ ميترسم

نه از تاريكـــــــي

نه از تنهايـــــــــي

از باران مي ترسـم

ودلي كه پرده پوشي نمي‌داند



امروز بازم بارون باريد مثل ديروز ولي ...

امروز مثل ديروز ديگه زير بارون دعا نكردم

ديروز، مثل هميشه كه بارونو ميبينم از خود بي خود ميشم و فقط دوست دارم با خدام صحبت كنم اونقدر دعا كردم كه تمام چادرم خيس بارون شد ولي...

امروز دعا نكردم ...

امروز ترسيدم كه دعا كنم ...

از عاقبتش ترسيدم، از عاقبت دعا كردن زير بارون ...

گاهي انگار خيلي واضح بهت ثابت ميشه كه حتي لياقت دعا كردنم نداري ...

و چقدر سخته زير بارون راه بري و نتوني دعا كني ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 11:11  توسط سمانه  | 

مطالب قدیمی‌تر